گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش
گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش
گریه کرد و با قلم یک چادرخاکی کشید
گفتش پس غربت زهرا کجای نقش بود
ناله کرد و زیر چادرغنچه ای پرپر کشید
****************
مادر سلام! می شنوی؟ زینب آمده!*
*با یک بغل شکایت و ذهنی پر از سوال*
*اول بگو که پیش خدا کی ببینمت؟*
*بعد از سه روز؟ چند دهه؟ یا که چند سال؟*
****
*آنجا که خوب میگذرد، با خدایتان*
*جمعید دور حوض و کسی هم غریبه نیست*
*اینجا هم اشک ما و دل تنگ خانه و*
*جمع شبانه ی پدر و چاه دیدنی است !*
****
*در این سکوت غم زده حتی نمی شود*
*با خاطرات دور و برت درد دل کنی*
*اما شما هم از در و همسایه راحتی*
*هم می شود که با پدرت درد دل کنی*
****
*از ماجرای کوچه نگویی برای او!*
*تنها بگو که حال همه خوبِ خوب بود*
*یادش بخیر،حال همه خوب بود، حیف!*
*دنیا چه زود می گذرد، حیف شد، چه زود...*
****
*می بینمت هنوز میان حیاطمان*
*مشغول کار پخت و پز و آرد کردنی*
*مادر اگر که روسری ام را درآورم*
*مثل قدیم موی مرا شانه می زنی*
****
*بابا برام گفته پس از فوت مادرت*
*می گفته ای همیشه «پدر! مادرم کجاست؟»*
*حالا شده است نوبت من تا بپرسم از*
*دیوار و میخ و کوچه و در «مادرم کجاست؟»*
****
*آخر چرا بدون صدا باید اشک ریخت؟*
*مادر! گلویمان به خدا درد می کند*
*گرچه به حد درد شما نیست... راستی*
*پهلوت خوب تر شده یا درد می کند؟!*
****
*مادر! چرا شبانه تو را دفن کرده ایم؟* *اصلا چرا کسی به سراغت نیامده؟*
*مردم که گفته اند میاییم، دیر شد!*
*پس هیچ کس چرا سر ِ ساعت نیامده؟!*
****
*مادر! سوالها که همه بی جواب ماند*
*این بود رسم درد دل؟ این بود مرهمت؟*
*پس می روم دوباره سر پله ی نخست*
**مادر بگو که پیش خدا کی ببینمت؟*